تبلیغات
یا مرتضی علی علیه السلام - پدری كه پس از شهادت برنامه امتحانی دخترش را امضا كرد
 
یا مرتضی علی علیه السلام
الحمدالله الذی جعلنامن المتمسکین بولایة امیرالمومنین علیه السلام
 
 

 

اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی

 سید مجتبی صالحی
زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاكید می كند كه بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یك شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن كرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و كنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یكی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند كه آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.

ویژگی های شخصیتی پدر:
به جاذبه و دافعه پدر اشاره می كند و میگوید روحانی ای بود كه در بین مردم بسیار نفوذ داشت. او خودش را بیشتر همنشین فقرا می دانست، در عین حال با همه رابطه بسیار خوبی داشت. روی ایمان و اعتقادش محكم می ایستاد و اگر كسی را دفع می كرد فقط به خاطر این بود كه می ترسید بین او و مردم فاصله بیاندازد. مثلا به او پیشنهادات شغلی متعددی از قبیل نمایندگی مجلس، مسئولیت در سپاه، ارتش و... و یا در اختیار داشتن محافظ و ماشین ضدگلوله می شد ولی هیچكدام را نمی پذیرفت. چون معتقد بود كه اینها ممكن است مانع خدمت به مردم شود خدمتی كه عبادت است.

ماجرای برنامه امتحانی :
وقتی از او می خواهم ماجرای امضای پدر را برایم تعریف كند، یاد روزی می افتد كه خبر شهادت پدر را برایش آوردند، اشك در چشمانش حلقه می زند و می گوید سال 62كلاس اول راهنمایی بوده در مدرسه زنگ ورزش خواهرش را می بیند كه به مدرسه آمده تا خبر مرگ پسردایی كوچكش را كه زهرا او را بسیار دوست داشته بدهد اما زهرا باورش نمی شود كه خواهر فقط برای این خبر آمده باشد، به اتفاق خواهر و ناظم مدرسه راهی خانه می شود، زهرا در راه دعا می كند كه برای كسی اتفاقی نیفتاده باشد اما وقتی صدای آه و ناله را می شنود دیگر باورش می شود كه پدر در كنارشان نیست تا برایش دیكته بگوید و با خواهر و برادر كوچكش بازی كند.
وقتی می خواهد ماجرای برنامه امتحانی اش را برایم تعریف كند تاكید می كند كه جزئیاتش را هم بنویسم و ادامه می دهد:
«یك هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم كه برای تجلیل از پدرم مراسم تدارك دیده اند، پس از مراسم راهی كلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست كه حتما اولیایم آن را امضا كنند و فردا ببرم، به فكر فرورفتم چه كسی آن را برایم امضا كند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر كرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم كه از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می كرد و ما هم از سر و كولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدر غذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا كنم. گفتم آقاجون كدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای كه امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودكار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم كه پدر هیچگاه با خودكار قرمز امضا نمی كند، بالاخره خودكار آبی ام را پیدا كردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می كرد، پدر هم كه عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نكردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم.
صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می كردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد كه با خودكار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد كه شاید داداشم آن را امضا كرده باشد ولی یادم افتاد كه برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف كردم و تاكید كردم كه به كسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء كرده بود.
در مدرسه ماجرا را برای دوستم تعریف كردم، دوستم هم به من اطمینان داد كه واقعیت دارد. او ماجرا را برای خانم ناظم تعریف كرد و گفت: كه این اتفاق برای شهید صالحی افتاده، یعنی اسمی از من و پدر من به میان نیامد.

نگاه اطرافیان به این قضیه :
زهرا می گوید: این خواست خدا بوده كه در آن سن همه چیز در ذهنمان ثبت شود تا بتوانیم به خوبی به نسل های بعد انتقال دهیم، در مدرسه همه به راحتی این موضوع را می پذیرند، همان موقع برنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.
آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش كسی موضوع را مطرح نكنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می كنند و برنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می كند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودكاری كه امضا را زده شبیه هیچ خودكار یا خودنویسی نمی باشد.ولی خانم صالحی معتقد است كه خصلت مردمی بودن پدر، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش كرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن نامه، شهید را می شناسند و به یكدیگر معرفی می كنند.
وی شرایط آن روز جامعه را برای پذیرش این موضوع بسیار مهم می داند چرا كه ایثار و شهادت و ساده زیستی روح جامعه را متعالی كرده بود، او معتقد است كه دید واقعی در جامعه حاصل شده بود.
در آن موقع علما می خواهند كه شهید صالحی از آینده جنگ و مملكت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: «ما می دانیم ولی اجازه نداریم.» مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد كه با برخورد مردم كه دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بكند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شك داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر كسی شك دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشكار شود.»
خانم صالحی می گوید: «در زندگی خودم نیز تا دو سال این ماجرا را در بین فرزندانم مطرح نمی كردم، جسته گریخته از دیگران می شنیدند چون فكر می كردم باید فرزندانم آمادگی روحی و ذهنی را برای پذیرش این واقعیت بزرگ، واقعیتی كه جلوه مادی نداشت، پیدا كنند».

پیام امضا :
وقتی نظرش را درباره پیام این نامه می پرسم، از من می خواهد تا ضبط را خاموش كنم تا كمی فكركند، اما پسرش از راه می رسد و با سوالات پی درپی رشته افكارش را پاره می كند، به او می گویم كه قرار بود شما راجع به... فكر كنید. با كمی تأمل می گوید: «به قول امام(ره) جنگ برای ما نعمت های فراوانی داشت، در كنار همه عواقب آن. شهید چمران، مطهری، صالحی و... با خدا معامله كردند، وقتی دیدند كسی مثل امام(ره) در دنیای دین ستیز امروز برای احیای اسلام به پا می خیزد، با تمام شجاعت و با كمترین امكانات فریاد وا اسلام سر می دهد، عده ای پروانه وار گردش جمع می آیند تا یاری اش كنند و در راستای هدف والایشان از همه چیزشان می گذرند، خداوند به شهدا در آن دنیا وعده های بسیاری داده مثل همنشینی با اولیا، ارتزاق نزد خود و... اما در این دنیا هم یك چشمه از آن وعده ها را گشوده است آن هم به این شكل، خداوند مزد خلوص هر كسی را به شكلی می دهد، مزد خلوص شهید صالحی را هم اینگونه داده است، این یعنی حضور شهدا در بین ما، اما این شكل ارتباط جلوه جدیدی بود از ارتباط شهید با خانواده اش، جلوه جدید نه تكامل، چون شهدا به تكامل واقعی رسیده اند.
خانم صالحی حضور پدرش را در همه مراحل زندگی اش احساس كرده، از تولد و نامگذاری اولین فرزندش كه پدر به خواب دیگران می آید و نام نوه كوچكش را مجتبی می گذارد و عصر همان روز وقتی همسرش به خانه بازمی گردد شناسنامه فرزندش را به اسم مجتبی گرفته چون نوزاد بیمار بوده و پدر نذر كرده بود . در این میان مادر نیز اسم دیگری انتخاب كرده بود. او می گوید: پدر هنوز هم به خواب بسیاری می آید، مثل مادری كه می گفته وقتی شهید صالحی را به خواب می بیند، چشم پسرش شفا می یابد و پزشكان از تخلیه كردن چشم او منصرف می شوند و...

حرف آخر...
وقتی از خانم صالحی می پرسم حرف آخرش را هم بگوید، به چشمانم خیره می شود و می گوید: «دلم می خواهد چیزی را بگویم كه تا به حال نگفته ام؛ احساس می كنم پدرم آسمانی ترین پدر روی زمین است، اینكه پس از عروجش دوباره برمی گردد و دنیایمان را جور دیگر لمس می كند، حرف دیگری است و اینكه من در این بین واسطه قرار گرفته ام بار مسئولیتم را سنگین تر احساس می كنم و مسیر





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 4 مهر 1389 :: توسط : مهدی اسدی خانوكی
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: مهدی اسدی خانوكی
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو