تبلیغات
یا مرتضی علی علیه السلام - ذکر کراماتی از مرحوم آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی(ره)
 
یا مرتضی علی علیه السلام
الحمدالله الذی جعلنامن المتمسکین بولایة امیرالمومنین علیه السلام
 
 

 

حال عنایت شده از امیرالمؤمنین علیه السلام

علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی داستانی از قول استادش مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی(ره) نقل می کردند که ایشان روزی فرمودند:

« در مرحله ای از مراحل سیر و سلوک، حال عجیبی پیدا کردم. و بدین کیفیت بود که نفس خود را افاضه کننده علم و قدرت و رزق و حیات به جمیع موجودات می دیدم، که هر موجودی از موجودات از من مدد می گیرد و من فیض رساننده به کلیه موجودات و عوالم هستند .
این حال من بود، و از طرفی علماً و اجمالاً نیز می دانستم که این حال صحیح نیست، چون خداوند جل و علا مبدأ همه خیرات است، و افاضه کننده رحمت و وجود به همه موجودات . 
چند شبانه روز این حال طول کشید، هر چه به حرم مطهر حضرت امیر المؤمونین علیه السلام مشرف شدم و در باطن تقاضای گشایش نمودم سودی نبخشید، تصمیم گرفتم به کاظمین مشرف شوم، و آن حضرت را شفیع قرار دهم، تا خداوند متعال مرا از این ورطه نجات دهد.
هوا سرد بود، به سوی مرقد مطهر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام از نجف عازم کاظمین شدم یکسره به حرم مطهر مشرف شدم، هوا سرد و فرشهای جلوی ضریح را برداشته بودند، سر خود را در مقابل ضریح روی سنگهای مرمر گذاشتم و آنقدر گریه کردم که آب چشم من بر روی سنگهای مرمر جاری شد.
هنوز سر از زمین برنداشته بودم که حضرت شفاعت فرمودند و حال من عوض شد و فهمیدم که من کیستم؟ من چیستم؟
من ذره ای هم نیستم من به قدر پر کاهی قدرت ندارم. اینها همه مال خدا است و بس، و اوست فیاض علی الاطلاق، و اوست حیّ و حیات دهنده، و عالم و علم بخشنده، و قادر و قدرت دهنده، و رازق و روزی رساننده، و نفس من یک دریچه و آیتی است از ظهور آن نور علی الاطلاق.

در این حال برخاستم، و زیارت و نماز را بجای آوردم و به نجف اشرف مراجعت کردم و چند شبانه روز باز خدا را فیاض و حیّ و قادر در تمام عوالم می دیدم، تا یکبار که به حرم مطهر امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف شدم در وقت مراجعت به منزل در میان کوچه حالتی دست داد که از توصیف خارج است و قریب ده دقیقه سر به دیوار گذاردم، و قدرت بر حرکت نداشتم، این یک حالی بود که امیرالمرمنین علیه السلام مرحمت فرمودند و از حال حاصله در حرم حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام عالیتر و دقیق تر بود و آن حال مقدمه این حال بود. »

اینها همه شواهد زنده ایست از شفاعت آن سروران و امامان علیهم السلام ولی البته باید محکم گرفت و دست بر نداشت، و مانند مرحوم آقا سید جمال الدین سر مسکنت و مذلت در آستانشان فرود آورد. تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند. 

 دیدن صور برزخیه

آن عارف بزرگ و متقی می فرمود:
« من وقتی از اصفهان به نجف اشرف مشرف شدم تا مدتی مردم را بصورتهای برزخی  خودشان می دیدم بصورتهای وحوش و حیوانات و شیاطین، تا آنکه از کثرت مشاهده ملول شدم.
 یک روز که به حرم مطهر مشرف شدم، از امیر المؤمنین علیه السلام خواستم که این حال را از من بگیرد، من طاقت ندارم، آن حضرت علیه السلام هم این حال را از من گرفت و از آن پس مردم را بصورتهای عادی می دیدم. »
 


 مشاهده عذاب میت

مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی می فرمود:
« من در دوران جوانی که در اصفهان بودم نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان قشقایی درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بودند.
 به من دستور داده بودند که شبهای پنج شنبه و شبهای جمعه در بیرون اصفهان به قبرستان تخت فولاد بروم و قدری در عالم مرگ و ارواح، عبادت و تفکر کنم. عادت من این بود که شبهای پنج شنبه و جمعه به قبرستان تخت فولاد می رفتم. و مقدار یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبره ها حرکت می کردم و تفکر می نمودم و بعد از آن چند ساعتی استراحت نموده، و سپس برای نماز شب و مناجات بر می خاستم و نماز صبح را می خواندم و پس از آن به اصفهان بر می گشتم .

 شبی از شبهای زمستان که هوا بسیار سرد بود و برف هم می آمد. من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم.
خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمه ای از غذا بخورم و بعد بخوابم تا حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادات گردم، در این حال در مقبره را زدند تا جنازه ای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند  .
شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شد تا آنها صبح بیایند و جنازه را دفن نمایند. آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن هم مشغول تلاوت شد.
من همین که دستمال را باز کرده و می خواستم مشغول خوردن غذا شوم، دیدم که ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن آن مرده شدند.

چنان گرزهای آتشین بر سر او می زدند که آتش به سوی آسمان زبانه می کشید، و فریادهایی از این مرده بر می خواست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می کرد.
 نمی دانم اهل چه معصیتی بود؟ از حاکمان جائر و ظالم بود که این طور مستحق عذاب بود؟ و ابداً قاری قرآن اطلاعی نداشت، آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.
من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم می لرزید، رنگم پرید و هر چه به صاحب مقبره ( قاری قرآن) اشاره می کردم که در را باز کن من می خواهم بیرون بروم، او نمی فهمید، هر چه می خواستم به او بگویم زبانم قفل شده بود و حرکت نمی کرد.
 بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن، من می خواهم بروم. گفت: آقا هوا سرد است، برف روی زمین را پوشانیده و در راه گرگ است تو را می درد. هر چه می خواستم به او بفهمانم که من طاقت ماندن ندارم، او ادراک نمی کرد به ناچار خود را به در اتاق کشاندم، در را باز کردم و خارج شدم.
تا اصفهان با آنکه مسافت زیادی نیست بسیار به سختی رفتم و چندین بار به زمین خوردم، رفتم در حجره و یک هفته مریض بودم.
مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان می آمدند حجره و عیادت می کردند و به من دوا می دادند. جهانگیر خان برای من کباب باد می زد و به زور به حلق من فرو می برد تا کم کم قدری قوت گرفتم. »
 


 بیرون آمدن دو پرتو نور از چشمان آیت الله گلپایگانی

آیت الله شیخ جواد کربلایی فرمودند:
« آقای بهجت حدود 30، 40 سال پیش یا بیشتر یک وقتی صحبت ایشان ( آیت الله آقا سیدجمال الدین گلپایگانی ) را می فرمودند، نقل کردند که :
یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء دیدم ایشان (آیت الله گلپایگانی) می خواهند به وادی السلام بروند. من هم همراه ایشان راه افتادم.
حالا هر دو ساکت بودند و حرفی نمی زدند و مشغول ذکر بودند در این تاریکی در وادی السلام سر یک سقیفه ای که آنجاها هست یک گوشه ای نشستیم.

در آن تاریکی ایشان (مرحوم آیت الله گلپایگانی) مشغول ذکر بودند. یک دفعه دیدم که از دو تا چشمهای ایشان مثل دو لوله نور بیرون زد. و تمام آن فضا را روشن کرد.
هیچ حرفی هم با هم نداشتیم او مشغول خودش بود. و دوباره برگشتیم و به منزل رفتیم. »
 

 اشاره نمودن به امراض روحی شخصی با دید باطنی

آیت الله  شیخ حسن صافی اصفهانی (ره ) فرمودند:
« مرحوم آقا جمال (گلپایگانی) بسیار به زیارت اهل قبور می رفت بطوریکه آقایی از اهل فضل با خود می گوید:
 این آقا مثل اینکه کار مهمتری ندارد. مرجع تقلید است و این همه مشکلات، وقت و بی وقت به وادی السلام می رود.
روزی همین آقا به منزل آقا (سید) جمال می رود آقا آهسته در گوش وی می گوید ما به وادی السلام می رویم تا مبتلا به فلان و فلان نشویم. اشاره می کند به برخی از امراض روحی آن شخص که مبتلاء بوده است. »
 


بدون مقدمه در مسائل حج صحبت کردن

آیت الله شیخ جواد کربلایی فرمود:
ما یک وقت با آقای علامه  طهرانی با هم بودیم.
در خدمت ایشان بودیم که فرمودند:
 « یک نفری در نجف بود که درباره مرحوم آقا سیدجمال الدین گلپایگانی سوء ظن داشت و عقیده به این حرفهایی که درباره ایشان (آیت الله گلپایگانی) می گفتند که اهل معرفت است و از این حرفها نداشت.
 یک روز که این شخص با علامه طهرانی قصد رفتن به منزل آقا را داشتند این بنده خدا که نسبت به آقا سوءظن داشت به آقای آقا سید محمد حسین طهرانی می گوید که اگر ما به منزل ایشان رفتیم و آقای آقا سید جمال گلپایگانی بدون گفتگو و چیزی در مباحث و مسائل حج صحبت کردند من می دانم که ایشان (آیت الله گلپایگانی) آدم خوبی است و إلا نه.
 آقا سید محمد حسین می گفت وقتی که به منزل آقا رفتیم تا نشستیم آقا بدون مقدمه شروع کردند در مسائل حج صحبت کردن، خوب آن شخص هم که به آقا سوء ظن داشت خیلی حالات خوبی پیدا کرد و به مرحوم آقا سید جمال عقیده مند شد. »
 


مکاشفه آیت الله گلپایگانی در قنوت نماز وتر

شهید مطهری می فرمود:
آقای لطف الله صافی گلپایگانی که الان از فضلای قم است و مرد خوبی است، قصه ای را برای من نقل کرد. بعد من از پسر مرحوم آقا سید جمال هم پرسیدم. گفت که آقا خودش برای خود من هم نقل کرده است .
قضیه این بود که مرحوم آقا ضیاء عراقی که از مراجع نجف بود. ظاهراً در سال 22 فوت کرد.
 آن وقت ما، در قم بودیم یک سال قبل از فوت آقا سید ابو الحسن بود. مرحوم آقا ضیاء فوت کرد.
یعنی نجف که دو پایه تدریس داشت یک پایه اش خراب شد. مرحوم آقا شیخ محمد حسین تنها پایه ای بود که باقی ماند. بعد از یک هفته مرحوم آقا شیخ محمد حسین( کمپانی) هم ظاهراً با سکته مغزی از دنیا رفت، گفته بودند از بس که زیاد فکر می کرد و کتابهایی که از او باقی مانده نشان می دهد.
 می گفتند که شاید همین فکر خیلی زیاد منجر به سکته مغزی شده، به هر حال یک هفته بعد ایشان سکته نموده و فوت کردند.
مرحوم آقا سید جمال در حالی که نماز شب می خواند و در قنوت نماز وتر مکاشفه می کند مرحوم آقا ضیاء را می بیند که دارد می آید و از او می پرسد یا خود ایشان می گوید که کجا می رود؟
می گوید آقا شیخ محمد حسین (کمپانی) فوت کرد. می روم برای تشیع جنازه اش،

بعد مرحوم آقا سید جمال می فرستد که بروید و ببینید خبری هست آیا آقا شیخ محمد حسین فوت کرده؟ می روند و می بینند که ایشان سکته کرده.
آقای صافی گفت من خودم از آقا سید جمال قضیه را شنیدم، بعد من از پسرش آقا سید احمد که الآن در تهران است قضیه را پرسیدم.
گفت اتفاقاً من خودم آن شب آنجا بودم و کسی را که آقا مأمور کرد من بودم و گفت که من در مکاشفه این جور دیدم که آقا ضیاء می آمد و گفت من می روم برای تشیع جنازه آقا شیخ محمد حسین، بروید ببینید آقا شیخ محمد حسین(کمپانی) فوت کرده یا نه؟
 من رفتم و دیدم ایشان فوت کرده. 


 پیشگویی آیت الله گلپایگانی از خبر مناره امیر المؤمنین علیه السلام

آقا سید جمال الدین گلپایگانی(ره) نقل کردند که:
« بعد از فوت مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین عراقی که ریاست و تدریس نجف منحصراً با آیت الله حاج شیخ محمد حسین اصفهانی (کمپانی) شد  و هیچ کس احتمال فوت آن مرحوم را نمی داد پس از یک هفته از رحلت مرحوم عراقی در وقتی که من مشغول قرائت نماز شب بودم در قنوت نماز وتر در حال بیداری به تمام معنی الکلمه مشاهده نمودم که مرحوم آقا ضیاء الدین عراقی سوار بر استری است و همینطور آمد تا در خانه حاج شیخ محمد حسین داخل شد.

 من یقین کردم که آقای حاج شیخ محمد حسین فوت کرده است. همین که در بدو طلوع آفتاب خواستند بر فراز مناره امیر المؤمنین علیه السلام ندا کنند من به اهل منزل گفتم:
 گوش کنید که اینک خبر رحلت حاج شیخ محمد حسین (کمپانی) را می دهند. چون گوش فرا داشتند. شنیدند که ارتحال ایشان را اعلام و مردم را برای تشیع جنازه و نماز برایشان دعوت می کنند. »
 

 اشاره نمودن به فوت فرزند آخوند خراسانی

آیت الله صفایی خراسانی فرمودند:
از آیت الله حاج سید رضی شیرازی از نوادگان مرحوم آیت الله العظمی میرزای شیرازی شنیدم که می فرمود:
« مرحوم آیت الله آقا سید جمال گلپایگانی در مراسم تشیع پیکر مرحوم آیت الله غروی فرمودند:
 دیشب در قنوت نماز وتر دیدم که مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین عراقی دست آیت الله غروی را گرفته و به اتفاق به منزل آیت الله میرزا مهدی کفایی فرزند صاحب کفایة الاصول (آیت الله العظمی آخوند خراسانی) رفتند و عجیب اینکه پس از یک هفته مرحوم کفایی نیز جهان را بدرود گفت. »
 


 مقام پدرت این حجره محقر نیست

فرزند مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی  می فرمودند:
« پس از فوت مرحوم پدرم شبی در خواب دیدم حضورشان مشرف شدم و ایشان در اطاق مفروش به زیلو و فاقد اثاث نشسته اند.
 گفتم: پدر اگر خبری نیست ما هم بدنبال کارمان برویم، وضع طلبگی در گذشته و حال همین است که به چشم می خورد.
فرمود: پسر حرف نزن.
هم اکنون ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف می آورند. آنگاه پدرم از جا برخاست. متوجه شدم محبوب کل عالم حضرت ولی عصر علیه السلام تشریف آوردند.
پس از عرض سلام و جواب حضرت علیه السلام، قبل از اینکه من حرفی بزنم، حضرت(ع) فرمودند:
سید محمد مقام پدرت این حجره محقر نیست بلکه مقامش آنجاست به محل مورد اشاره حضرت علیه السلام نگاه کردم قصری با شکوه و ساختمانی با عظمت – که یدرک و لا یوصف است – دیدم و خوشحال گردیدم ...» 


 به عقب نگاه کردم نه مغازه ای بود و نه کسی

مرحوم آیت الله محقق فرمود:
مرحوم آقا سید جمال به مناسبتی برای من نقل فرمودند:
« شبی عده زیادی از بستگان که برای زیارت به نجف اشرف آمده بودند. به منزل ما وارد شدند.
شام نخورده بودند و ما هم در منزل چیزی نداشتیم. از منزل خارج شدم برای تهیه غذا، مغازه ها بسته بود.
عبا را بر سر کشیده و رفتم به سمت حرم حضرت امیر علیه السلام آنجا هم مغازه ها بسته بودند. متحیر مانده بودم که خدایا چه کنم؟
 گفتم خدایا اینان زوار حضرت امیر علیه السلام هستند و از بستگان من، در این حال که این حرفها را با خود زمزمه می کردم دیدم مغازه ای در آن طرف باز است.
حال آنکه من چنین مغازه ای را قبلاً ندیده بودم. چند گامی به طرف مغازه رفتم. یک وقت متوجه شدم که مغازه دار سلام کرد و گفت چه می خواهی؟
 آنچه احتیاج داشتم به او گفتم، تمامی آنچه را که می خواستم به من داد. قرار شد پولش را بعد پرداخت کنم.
چند قدمی که آمدم بر گشتم و به عقب نگاه کردم نه مغازه ای بود و نه کسی. »
 


 دزیدن کفشها به جای گرفتن حاجت

همچنین آیت الله حیدرعلی محقق فرمود:
باز آقا سید جمال گلپایگانی برایم نقل فرمودند که:
« یک وقتی بسیار بدهکار شده بودم. مدتی به حرم حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می رفتم. و برای پرداخت قرضهایم دعا می کردم ولی فرجی حاصل نشد. روزی به همسرم گفتم:
شما بروید حرم و برای ادای قرضهایمان دعا کنید شاید خداوند دعای تو را مستجاب کند.
ایشان رفتند و پس از مدتی بر گشتند ولی با پای برهنه و خیلی ناراحت گفت: کفشهایم را هم از دست دادم. خیلی ناراحت شدم بلند شدم و عبا را به سر کشیدم و به حرم مشرف شدم.
مختصری زیارتنامه خواندم و شروع به عرض حال کردم به حضرت، از حرم بیرون آمدم نزدیک در حرم شخص ناشناسی پول زیادی به من داد این پول به حدی بود که قرضهایم را پرداخت کردم و تا مدتی هم برای مخارج روزانه از آن استفاده کردم. »

 هفت نفر در آسمان هفتم

حجت الاسلام مروی نقل میکرد:
یک شخصی  می گفت مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی را در عالم خواب دیدم. آن شخص گفت نجف بودم شبی در عالم خواب دیدم در حرم امیر المومنین علیه السلام هستم حالا از راست به چپ طواف می کردم یا از چپ به راست، مرحوم آیت الله آقا سید جمال گلپایگانی به عکس من حرکت می کرد.

به هم برخورد کردیم انگشت شصت ایشان را گرفتم یک لبخندی زد و گفت این کارهای عوامانه را رها کن چون در عوام رسم است که می گویند هر گاه میت را در خواب دیدی شصتش را بگیر.
دیگر هر چه از او سؤال کنی جواب می دهد.
 مرحوم آیت الله گلپایگانی فرمودند:
انگشت شصت مرا رها کن.
 گفتم آخه از اخبار برزخ می خواهم.
 آقا سید جمال گفت: این را به تو بگویم که اخبار برزخ خیلی هایش گفتنی نیست. اما تو سوالت را بکن آنی را که گفتنی باشد به تو جواب می دهم.
گفتم: شما در کجا هستید؟ آقا سید جمال فرمود: آسمان هفتم.
گفتم: با چه کسانی هستید؟
فرمودند: هفت نفریم و با هم هستیم. گفتم: آنها چه کسانی هستند؟ فرمودند: مرحوم آیت الله آقای شیخ محمد حسین غروی معروف به کمپانی، مرحوم علامه حلی، مرحوم محقق کرکی. خلاصه شش نفر دیگر را غیر از خودش اسم برد.

اسم یک فقیهی را بردم که حدود صد سال، صد و ده سال است که از دنیا رفته است. خیلی فقیه بزرگی هم هست. فرمودند: نه ایشان در آسمان اول هست. گفتم آقا ایشان را می بینید؟ فرمودند: هر وقت ما بخواهیم ایشان را می بینیم. اما ایشان هر وقت بخواهد نمی تواند ما را ببیند. از مرتبه دانی نمی گذارند. به مرتبه عالی بروی. اما آن مرتبه عالی چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. »
 

 نورانی شدن بدن آیت الله گلپایگانی

حاج شیخ حسین انصاریان می گفتند :
قبل از انقلاب ، ماه مبارک در تهران مسجدی من را یک ماه برای منبر رفتن دعوت کردند. سال 48 بود و من آن وقت طلبه قم بودم.
اولین شبی که برای منبر به این مسجد رفتم امام جماعتش را یک جور دیگر دیدم. از منبر که پائین آمدم دیدم که اشتباه نکردم او را یک جور دیگر دیدم، نه اینکه چشم من بود که او را یک جور دیگر دیدم نه او به من جلوه کرد باعث یک جور دیگر دیدن او چشم من نبود بلکه خود او بود.
 به او گفتم کی هستی؟ گفت: من در نجف درس خوانده ام. بعد معلوم شد که در نجف قسمتی از عمرش را با مرحوم آیت الله العظمی آقا سید جمال الدین گلپایگانی بوده ، آقا سید جمال الدین ده سال در اصفهان با مرحوم آیت الله العظمی بروجردی نزد سه تا نفس دار( صاحب نفس ) درس خواند.

امام جماعت مسجد گفت:
 یک روز صبح زود دیدم آقا سید جمال از خانه بیرون آمد و راه افتاد، آمدم و گفتم آقا کجا تشریف می برید؟ فرمودند: وادی السلام. گفتم: اجازه می دهید که من هم در خدمتتان باشم؟ اجازه دادند.
وقتی از وادی السلام بر می گشتیم من یک مرتبه کل هیکل آقا سید جمال الدین گلپایگانی را داخل نور دیدم. البته این چشم من نبود که او را داخل نور دیدم. بلکه او جلوه کرد که من دیدم.
این نور دور آقا سید جمال بود و آمدیم تا به جایی رسیدیم که کسی در خانه اش ایستاده بود که به آقا سید جمال سلام کرد و گفت صبحانه حاضر است بفرمائید.
 آقا فرمودند: متشکرم.
یک دفعه دیدم نوری که دور آقا سید جمال بود از بین رفت. من به آقا سید جمال گفتم قربانت شوم من درست دیدم یک نوری دور شما بود؟
با ناراحتی فرمودند: بله درست دیدی . گفتم چی شد؟
 گفت: نفس این شخص نور را فراری داد. نفس ناپاکی بود کاش به ما سلام نکرده بود. و با ما حرف نزده بود. »
 


 آیت الله گلپایگانی در دریاهایی از نور

آیت الله شیخ جواد کربلایی فرمودند:
مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی یکی از شاگردهای مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بوده و دستورات را از وی می گرفته، ایشان یک روز به خدمت آقا سید جمال آمده و به آقا گفت که من دیشب در حال سجده مشغول ذکر گفتن بودم که یک دفعه خود را داخل در دریاهایی از نور دیدم و در آن دریاهای نور همه چیز را شما (آیت الله گلپایگانی) می دیدم.
 آقا سید جمال گلپایگانی هم به مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی یک مقداری توپیده ( تذکر داده ) بود. و به او گفته بود که این مکاشفه خوب است ولکن سیر وسلوکت را از سر بگیر و بعد به شاگردش فرموده بود که تو خیلی نباید به من توجه داشته باشی ما را واسطه قرار بده و باید توجه ات به خدا باشد. » 


 حل نمودن مشکل جوانی با دید باطنی

مرحوم  صافی اصفهانی فرمودند:
 آقایی که فرد فاضلی بوده است. می خواهد به مکه معظمه مشرف شود. خدمت مرحوم آقا جمال گلپایگانی برای خداحافظی میآید وقتی می خواهد محضر آقا را ترک کند، آقا به ایشان می گوید:
« من وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی می دانم. این آقا که خود اهل فضل بوده، در دل می گوید من مقلد ایشان نیستم برای من چه تفاوتی می کند که ایشان وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی بدانند یا ندانند.
 به مکه مشرف می شود. روز عید پس از رمی جمرات وقتی به داخل چادر بر می گردد، جوانی سراسیمه وارد می شود و با ناراحتی می گوید:
 همه اعمالم خراب شد زیرا من همین الآن وقوف در مشعر را درک کرده ام می پرسد از چه کسی تقلید می کنی؟
می گوید از آیت الله آقا جمال گلپایگانی، می گوید: اشکال ندارد اعمالت صحیح است. جوان تعجب می کند و می گوید من از هر کس پرسیدم گفت اعمالت باطل است.
می گوید خاطر جمع باش از ایشان شنیدم که فرمود من وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی می دانم در این جاست که این آقا متوجه می شود که سخن مرحوم آقا جمال گلپایگانی در هنگام خداحافظی حکنتی داشته است و ایشان با دیدن باطنی این جوان و اضطراب و نگرانی او را می دیده، از آن روی مشکل او را پیشاپیش بدین گونه حل کرده است. »
 


 عمل جراحی بدون بی هوشی

یکی از اساتید حوزه علمیه قم می فرمود:
وقتی که آقا را در زمان مرجعیتش جهت یک عمل جراحی خیلی سخت به تهران آوردند. دکترها نتوانستند مرحوم آقا را راضی کنند که ایشان را بیهوش کنند لذا ایشان راضی نشدند که بیهوششان نمایند  و عمل جراحی را در حال بیداری و بدون بی هوشی بر روی ایشان انجام دادند.
و در حین جراحی مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی به نقطه ای از سقف نگاه می کرد و ذکری می گفت که نمی دانم چه ذکری بود فرض نمائید که مثلاً صلوات می فرستاد و از اول عمل تا آخر هیچ صدا و آهی از ایشان که حاکی و دال بر درد و رنج باشد بر نخاست. » 


 عمودی از هوای خنک و لطیف

عالم ربانی آیت الله حاج شیخ حسن اصفهانی فرمودند:
« ظهر روزی از روزهای گرم تابستان مرحوم آقا سید جمال عبا را به سر انداخته و به طرف وادی السلام می رود.
 آقایی از اهل فضل ایشان را می بیند و به همراه ایشان به راه می افتد. از شهر که خارج می شوند احساس می کنند که در عمودی از هوای خنک و لطیف و معطر قرار گرفته اند.
 مرحوم آقا سید جمال برنامه اش این بوده که وقتی به وادی السلام می رسیده ابتدا سر قبر بزرگان علم و تقوا از جمله مرحوم قاضی می رفته و بعد می آمده در مکانی که هیچ اثری از قبر نبود می نشسته و فاتحه و دعا می خوانده است.
خلاصه از وادی السلام که بر می گردند باز همان هوای خنک و لطیف با ایشان بوده تا اینکه به شهر می رسند و با شخصی برخورد می کنند.
بعد از سلام و علیک و احوالپرسی که بسیار کوتاه و زود گذر بود. احساس می کنند که اثری از آن هوای خنک و لطیف نیست.
مرحوم آقا سید جمال رو می کند به آن آقایی که همراهش بوده و می گوید: دیدی چگونه تماسهای نامناسب اثر خودش را می گذارد بنابراین معاشرت و تماس با افراد برای شخص سالک نقش مهمی دارد چه با خوبان و چه با بدان. »
 


 پیش بینی ایشان از مبتلا شدن یکی از شاگردانش به بیماری سل

آیت الله نصرالله شاه آبادی فرمودند:
« واقعه ای که خیلی برایم ارزشمند بود و آن در رابطه با مرحوم آیت الله ابوالفضل خوانساری بود که در قم به رحمت خدا رفتند. ایشان طلبه نجف بودند. و مشغول درس خواندن بودند و خدمت مرحوم قا سید جمال الدین گلپایگانی هم درس می خواند.
یکی از دوستان اهل علم برایم نقل کردند :
 من در نجف اشرف خدمت آقای گلپایگانی بودم و آقا شیخ ابوالفضل خوانساری هم آنجا بود و آقا شیخ ابوالفضل بعد از اتمام کار از منزل آقا سید جمال بیرون رفت.
من آنجا بودم که وقتی خواستم جهت بازگشت به تهران با آقای گلپایگانی خداحافظی نمایم. ایشان( آیت الله گلپایگانی) فرمودند:
منتظر باشید که چندان زمانی در آینده خیلی هم نمی گذرد. که آقا شیخ ابوالفضل مسلولاً ( در حال مبتلاء به بیماری سل) به تهران می آیند و مبتلاء به بیماری سل می شود. وقتی که به تهران آمد.
در آنجا شما خدماتی را که می توانید نسبت به ایشان انجام بدهید.
ایشان یعنی آقا سید ابوالحسن هم این مطلب را به ما گفت. و من الاتفاق خیلی هم فاصله نشد که آقای میرزا ابوالفضل خوانساری به تهران تشریف آوردند و مبتلاء به بیماری سل شده بودند که در بیمارستان شاه آباد آن موقع یعنی دارآباد امروز ایشان را بستری کردند و ما هم در خدمت ایشان بودیم. خوب این کشف از معنویت بیشتری از مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی می کند. »
 


 پناه بردن مردگان به آیت الله گلپایگانی

مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی (ره) می فرمود:
« روزی برای زیارت اهل قبور در نجف اشرف به وادی السلام رفتم هوا بسیار گرم بود پس از ادای فریضه ظهر از شدت گرما در میان وادی در زیر طاقی که بر سر دیوار روی قبری زده بودند نشستم.
آنجا سایه بود. عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم. و شطب (چپق کوچک) را روشن کردم که قدری استراحت نموده و برگردم.
در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت می کردند که آقا بیا و به فریاد ما برس که وضع ما بد است تو از خدا بخواه که ما را عفو کند.
این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی می نمودند و قبورشان در اطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم. در التماس خود مصرانه الحاح می نمودند و التجاء داشتند.
من هم اوقاتم تلخ شد. همه را رد کردم و گفتم: ای بی انصافها شما در دنیا زندگی کردید و مال مردم را خوردید و جنایت کردید و حق ضعیف و یتیم و هر بی پناهی را ربودید و ما هر چه فریاد کشیدیم گوش ندادید. حالا آمدید و می گوئید که شفاعت کن. برویم گم شوید ای مستکبران. همه را رد کردند و پراکنده شدند.
اما بعضیها را شفاعت می کنند. »
 


 خبر دادن از فوت آیت الله حجت

مرجع عالیقدرآیت الله محمد تقی بهجت فرمودند:
« مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی در زمانیکه در نجف بود و در منزلش نماز می خواند یکدفعه به حضار در مجلسش رو می کند و می گوید همین حالا یا همین امروز آیت الله آقا سید محمد حجت در قم وفات کرد.
مرحوم آقا سید جمال آقا می فرمود. دو هفته بعد از رحلت آقا ضیاء عراقی در نماز وترم ایشان (آقا ضیاء) آمد و گفت همین امشب آقا شیخ محمد حسین اصفهانی (کمپانی) وفات کرد.
آیا ما واقعاً فرزندان این علماء هستیم؟ »

 

 زیارت امام حسین به همراه امام زمان علیهما السلام

حجت الاسلام هاشمی نژاد از قول فرزند آقا سید جمال الدین گلپایگانی نقل می کنند :
« شب جمعه ای مصادف شده بود با عرفه و ایشان (آیت الله گلپایگانی) خودشان را رسانده بود به کربلا، کنار صحن امام حسین علیه السلام یک جائی را پیدا کرده بود آنجا نشسته بود.
 حرم خیلی شلوغ و ازدحام زیاد بود. می فرمایند همانطور که مشغول ذکر بود فشار جمعیت آزرده اش کرده بود. دید که آقا سیدی خیلی خوش سیما بغل دستش ایستادند. به ایشان سلام کردند بعد فرمودند که :
 آقا سید جمال الدین دوست داری بروی داخل حرم ؟
 (آیت الله گلپایگانی فرمودند) آقا دوست دارم اما نمی شود.

 فرمودند که بیا، دنبال آن بزرگوار راه افتادم. می گوید کوچه باز شد خیلی راحت، اصلاً فشاری نیست، ازدحامی نیست جمعیتی نیست. رسیدیم درب حرم، اذن دخول خواندند و آوردند مرا پای ضریح، زیارت خواندند.
خلاصه اش را عرض می کنم .(آن آقا سید خوش سیما) دست کردند در جیبشان و یک سکه ای به من دادند، گرفتم این را تو دستم، یکمرتبه دیدم ایشان نیستند.

و فشار جمعیت بقدری من را آزرده کرد که عمامه ام داشت از سرم می افتاد فقط این سکه را نگه داشتم. جمعیت مرا پرت کرد از حرم بیرون، صحن هم ازدحام بود.
باز دوباره رفتم یک گوشه ای به زحمت پیدا کردم و خلاصه وضع هیأت لباسم بهم خورد و اما دستم را سفت نگه داشته بودم وقتی (باز) کردم. دیدم که یک سکه است و رویش نوشته شده یا صاحب الزمان. قرینه ای بود که آقا بودند. آقا هدیه دادند.
فرزند ایشان می فرمودند بابام به این سکه خیلی علاقه داشت، باید هم علاقه داشته باشد.
یک کیسه درست کرده بود مخصوص این سکه، این را گذاشته بود درون جیبش، هر وقت وضو می گرفت در می آورد می بوسید به چشمهایش می کشید هدیه آقا را، می گذاشت درون جیبش، می فرمودند یکی از این سفرها که بابام می رفت کربلا چند نفر همراهش بودند.
قافله ای رفته بودند با پای پیاده، یکی از همراهان طلبه ای بود. دل درد شدیدی گرفت هر چه دوا دادند، قرص دادند، نبات دادند اثر نکرد. این برای اهل قافله تولید زحمت کرده بود.
بابام فرموده بود یک کاسه آب آوردند و سکه حضرت را در آورد و زد توی آب، متبرکش کرد گفت بخور، اون هم خورد و خوب شد. در یک لحظه مثل آبی که روی آتش ریخته باشند. طلبه اصرار کرد به ایشان که قصه چی است.
این چه سری بود. ایشان فرموده بودند که تو می خواستی خوب شوی، خوب شدی، اصرار زیاد کرد. سید هم مأخوذ به حیاء شده بود.

ماجرا را گفته بود که ظاهراً ما خدمت آقا رسیدیدم و حضرت این سکه را مرحمت فرمودند. اون بنده خدا اهل معنویت نبود. با دستش اشاره کرد گفت برو بابا، سید این حرفها چی است می زنی. مثل خیلی ها که می گویند این حرفها چی است که می زنی. منزل بعدی رسیدند.
 پدرم وضو گرفت مثل همیشه کیسه را از جیبش درآورد. دید سر کیسه بسته شده است. خودش دو تا گره زده، باز کرد. دید سکه یا صاحب الزمان علیه السلام داخلش نیست. رفت که رفت که رفت. »

منبع:کتاب جمال عارفان
نویسنده :  علی تنکابنی





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 4 مهر 1389 :: توسط : مهدی اسدی خانوكی
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: مهدی اسدی خانوكی
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو